تاريخ : جمعه دهم آذر ۱۳۹۱ | 20:48 | نویسنده : Hossein

سلام به تو عاشق

توجه کن به موارد زیر:

۱. پروفایلم فعاله،سوالی داشتی بپرس.

۲. مطالب کنار صفحه رو ،حتما حتما بخون.

۳. نظر یادت نره.توی این پست نظر نزار!

۴. توی نظرسنجی هم شرکت کن.

۵. ایمیل زدی،قبلش بهم بگو.

۶. موفق باشی،بوس ،بای

 اگه یه موقع این وب فیلتر شد،به آدرس وب یه 165 اضافه کنید.

---------------------------------------------------------------------------------------------------

باتوجه به زیاد بودن دوستان وکمبود وقت،دوستانی که تمایل دارند از آپ این وب با خبر بشوند، آدرس این وب را درقسمت (وبلاگ دوستان) وبشون قراربدهند.



تاريخ : چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 9:42 | نویسنده : Hossein


تاريخ : جمعه نوزدهم دی ۱۳۹۳ | 9:1 | نویسنده : Hossein
کــــــــسی چــــــــه میفهــــــــمد تکــــــــرار "تــــــــــــــــو" چــــــــقدر زنــــــــدگــــــــی بخــــــــش اســــــــتــــــــ........ درســــــــتــــــــ مانــــــــند "نفســــــــــــــــهــــــــایم"...

تاريخ : دوشنبه سوم آذر ۱۳۹۳ | 6:54 | نویسنده : Hossein
✘ خيليا باهام حال نميکنن...

♥ ✘ چون يکم رُکَم...

↻ ✘ يکم سردم...

↻ ✘ يکم غُدَم

... ↻ ✘ يکم تُخسَم

... ↻ ✘ يکم مغرورم...

↻ ✘ يکم بي اعصابم...

↻ ✘ اما هرچي هستم...

✘ نامرد و بي معرفت نيستم...

↻ ، ✘اونایی که از من بدشون میاد مهم نیستن

. من برای اونایی که دوستم دارن زندگی میکنم...!!!!



تاريخ : سه شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۳ | 18:25 | نویسنده : Hossein
 

در هیاهوی زندگی دریافتم ؛

چه بسیار دویدن ها که فقط پاهایم را از من گرفت ،

در حالی که گویی ایستاده بودم ،

چه بسیار غصه ها که فقط باعث سپیدی موهایم شد

در حالی که قصه ای کودکانه بیش نبود ،

دریافتم

کسی هست که اگر بخواهد "می شود"

و اگر نخواهند "نمی شود"

به همین سادگی...  

کاش نه می دویدم و نه غصه می خوردم



تاريخ : دوشنبه هفتم مهر ۱۳۹۳ | 4:49 | نویسنده : Hossein

 

چقدر ضعیف هستند و البته کوچک،

آنهایی که وقتی اشتباه می کنند،

نه توانایی اقرار به اشتباه را دارند و نه قدرت عذر خواهی

. اسمش را می گذارند غرور و به آن افتخار می کنند. چه حقیرند و چه حقیرانه رفتار می کنند…!



تاريخ : دوشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۳ | 15:53 | نویسنده : Hossein
چقدر مي چسبد اين سيگــــــــار....بعد از يک هم آغوشي طولاني،ميان بازوانت که مچاله مي شوم دود مي کنم تمام هستي را....همين که تو باشي و من گره بخورم ميان تو...بي قيد سيگاري روشن کنم و تو دوستم داشته باشي کافيســت



تاريخ : جمعه دهم مرداد ۱۳۹۳ | 16:8 | نویسنده : Hossein

سلام همگی.........

 

بی معرفت نیستم ک سر نمیزنم.....

 

نت داغونه..... اصن نت خر است!

 

-------------------------------------------------------

 

line:        h.saberi

 

                           Beetalk:                     saberi1

               Instagram:        saberi128

 

 



تاريخ : دوشنبه نهم تیر ۱۳۹۳ | 0:55 | نویسنده : Hossein

ایـن روزهــا....
دروغ گفتــــن را خــــــوب یـاد گرفتــــــــــه ام
حــال مـ ــن خــــــــوب است
خــوبِ خــوب
فقـط زیــــاد تا قسمتــی هــــوای دلــ ــم طوفــــانی
همــراه با غبـــارهـای خستگـــــــــــــی ست
و فکـر مـی کنـــم
ایـن روزهـــا...
خــدا هـم از حـــرف هـای تکـــ ــراری مــ ــن خستـــه است
چـه حــس مشتـرکـــی داریــم مــ ــن و خـــدا
او...
از حــرف هـای تکـــ ـــراری مــن خستـــه است
و مـــن...
از تکـــ ــرار غـــــم انگیــز روزهــــایم...

 (کیا لاین دارن؟)

ID: h.saberi



تاريخ : دوشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۳ | 10:29 | نویسنده : Hossein

 

یرمرد بهـ همسرشـ گفتـ بیا بهـ یاد گذشتهـ هایـ دور، بهـ محلـ قرارمانـ در جوانیـ برویمـ.

منـ میرومـ تو کافهـ منتظرتـ میـ مانمـ و تو بیا سر قرار. بعد بنشینیمـ و حرفایـ عاشقانهـ بزنیمـ.


پیرزنـ قبول کرد.
فردا پیرمرد بهـ کافهـ رفتـ، دو ساعتـ از قرار گذشتـ ولی پیرزنـ نیامد!


وقتی بهـ خانهـ برگشتـ دید پیرزنـ تویـ اتاقـ نشستهـ و گریهـ می کند.
ازشـ پرسید چرا گریهـ میکنیـ؟


پیرزنـ اشکهایشـ را پاک کرد و گفتـ:
بابامـ نذاشتـ بیامـ…